پیوند اعضای مردگان مغزی PDF چاپ پست الکترونیکی

 

توضیح اجمالی در مورد موضوع

پیوند اعضای یک انسان به انسان دیگر به چند صورت امکان پذیر است:

  1. پیوند اعضای غیر ضروری یک انسان زنده به انسانی دیگر که حیاتش متوقف بر این عضو است، مثل پیوند یک کلیه. این نوع پیوند طبق نظر فقها و اخلاق پزشکی بلا مانع و بلکه ضروری است.
  2. پیوند اعضای حیاطی یک انسان زنده به انسان دیگر. مثل پیوند قلب و ریه و کبد. این نوع پیوند نیز بالاتفاق درست نیست.
  3. پیوند اعضای حیاطی انسانی که مرگ مغزی شده است به انسان نیازمند آن عضو. این نوع پیوند مورد بحث است. پزشکان قدیم معتقد بودند که مرگ فقط با ایست کامل قلب محقق می شود. لذا کسی که مرگ مغزی شده است هنوز انسان زنده به حساب می آید و گرفتن اعضای حیاطی او مساوی است با قتل او. امّا پزشکان امروزی مرگ مغزی را مرگ کامل تلقی می کنند.

ثانیا، لازمه این پیوند مثله کردن بدن یک انسان است که این نیز دارای اشکال است.

حال ما به بررسی این موضوع می پردازیم تا مسئله روشن شود.

چند سؤال

  1. آیا کمک به انسانی که در شرف مرگ است واجب است؟
  2. آیا ضرری که به شخص ناجی می رسد باعث نمی شود که به مقتضای لا ضرر، حکم وجوب نجات دادن دیگری از او بر داشته شود؟
  3. اگر وجوب هنوز باقی است، پس نهایت امر این است که بگوییم که این وجوب با حرمت اضرار به نفس( لا ضرر) تزاحم می کند. حال تکلیف چیست؟!

پاسخ پرسش 1:

بله، کمک به انسانی که در شرف مرگ است واجب است؛ دلیل آن هم قبل از هر چیز حکم عقل عملی به وجوب حفظ نفس محترمه است که به ضمیمه تلازم بین حکم عق و حکم شرع، وجوب شرعی را نتیجه می دهد.ثانیا، روایات متواتر در لزوم حفظ نفس محترمه داریم. ثالثا، سیره متشرعه تا زمان معصوم بر حفظ نفس محترمه بوده است.

پاسخ پرسش 2:

این سؤال در حقیقت برگشت به دواران امر بین اضرار به نفس و رسیدن ضرر به دیگری می کند که این خود دارای سه فرض است که آن ها را بیان می کنیم.

  1. ضرر ها به نحو مساوی و از ابتدا متوجه دو طرف به نحو مانعه الخلو است.
  2. ضرر در ابتدا متوجه ما باشد باشد ولی او قادر به این است که آن را به سمت دیگری جهت دهد.
  3. ضرر در ابتدا متوجه دیگری باشد ولی ما می توانیم آن را متوجه خود سازیم و از دیگری دفع کنیم.

مسئله ما از نوع سوم است یعنی مرض متوجه شخصی دیگر است ولی ما می توانیم با اهداء عضو آن ضرر را متوجه خود کنیم.

حال مسئله ای که در این نوع سوم مطرح است این است که آیا در این جا باید لحاظ ضرر خفیف تر و شدید تر را نمود و یا این که چون از ابتدا ضرر متوجه دیگری است لازم نیست آن را متوجه خود کنیم؟ هر دو نظریه دارای قائلینی است.اکثر فقها از جمله شیخ انصاری (ره) دومی را برگزیده اند در حالی که برخی محققین نظر اوّل را انتخاب نموده اند.

دلیل قائلین به جواز اضرار به غیر در صورت توجه ابتدایی ضرر  به او

  1. این شخص از نگاه عرف مکره و مجبور به اضرار به دیگری است و ادله اکراه اطلاق دارند.
  2. قاعده « الضرورات تبیح المحظورات » چنین اقتضا می کند.

دلیل قائلین به عدم جواز اضرار به غیر در فرض فوق

ادله ای که حکم را از مکره بر می دارد از باب لا ضرر است و لا ضرر در جایی که نفی ضرر از خود مستلزم اضرار به دیگری باشد و لو ضرر به دیگری خفیف تر باشد، کارگر نیست، چه رسد به جایی که شدید تر باشد.

مختار

اضرار به غیر در فرض مذکور بلا مانع است؛ زیرا عمومیت ادله اکراه شامل این جا هم می شوند، البته تا زمانی که این اضرار موجب تلف شدن دیگری نشود؛ یعنی باید میزان ضرر ها را سنجید و ملاحظه نمود که امتنان در رفع کدام است.

با این بیان معلوم شد که گاها لا ضرر در مورد دیگری جاری می شود و مقتضایش آن می شود که شخص با ضرر زدن به خود ضرر را از دیگری دفع کند. در این  صورت بین لا ضرر و حرمت اضرار به نفس تزاحم می شود.

تطبیق این قواعد در بحث اهداء عضو

با این بیانات باید موضوع بحث خود را به چهار شاخه تقسیم کنیم:

  1. اهدا کننده زنده است و قطع عضو موجب سلب حیات از او نمی شود و برای دیگری نیز حیاتی نیست.مثل اهداء دست و پا.

در این صورت، اهداء عضو مورد نهی واقع می شود؛ زیرا این عضو جبران پذیر نیست و از طرفی حیات دیگری به آن وابسته نیست. لذا ادلّه حرمت اضرار به نفس شامل این جا می شود.

  1. اهدا کننده زنده است و قطع عضو موجب سلب حیات از او نمی شود ولی برای دیگی حیات بخش است. مثل اهداء کلیه.

در این صورت بین حرمت اضرار به نفس و وجوب حفظ نفس محترمه تزاحم می شود و چون دومی در این جا اهم است لذا مقدم می شود.

  1. اهدا کننده زنده است و قطع عضو موجب سلب حیات از او می شود و برای دیگری هم حیاتی است. مثل اهداء قلب

در این صورت بین حرمت به هلاکت رساندن خود و وجوب حفظ نفس محترمه تزاحم می شود ولی قطعا در این جا حرمت به هلاکت رساندن خود و خود کشی مقدم بر آن وجوب است.

  1. اهدا کننده مرده است( مراد مرگ مغزی است؛ زیرا در مرگ طبیعی یعنی ایست قلبی عملا پیوند عضو ممکن نیست، لذا در مورد آن بحث بی فائده است). ولی عضو او برای دیگری حیاتی است. مثل اهداء قلب و کلیه.

تمام هدف این مقاله در شرح حکم این قسم جای گرفته است.

اشکال اول در قول به جواز

حرمت مثله کردن جسد انسان مرده ه استناد روایاتی که بر این امر دلالت دارند.

مثل صحیحه عبد الله بن سنان که در آن امام صادق (علیه السّلام) در مورد مردی که سر مرده ای را بریده بود فرمود: باید دیه بپردازد زیرا احترام مرده او بسان احترام زنده اوست.[1]

جواب

اوّلا: وقتی با اجماع فقها انسان زنده می تواند برای نجات جان دیگری عضوی از اعضای غیر حیاتی خود را اهدا کند پس به طریق اولی می تواند اجازه دهد که بعد از مرگش آن عضو را اهدا کنند.

ثانیا: این احتمال وجود دارد که روایات دال حرمت مثله کردن در مورد جایی سخن می گویند که مثله کننده قصد انتقام گیری و رسوا سازی شخص را داشته باشد و شامل جایی که طرف قصد عقلایی دارد نمی شوند.

اشکال دوم

مرگ مغزی در واقع مرگ نیست. یعنی شخصی که دچار مرگ مغزی شده است هنوز میت به حساب نمی آید و لذا گرفتن عضوی از اعضای حیاتی او و پیوندش به دیگری داخل در نوع سوم از اقسام پیوند اعضاء می شود که اهداء عضو در آن صورت حرام است.

جواب

پاسخ دادن به این سؤال بحث مفصّلی را می طلبد که ما در این جا وارد آن می شویم تا با سر انجام برسد.

 

بررسی دقیق مفهوم مرگ به عنوان موضوع بسیاری از احکام فقهی

در مجموع می توان گفت که بسیاری از احکام متوقّف بر تشخیص زنده و مرده بودن شخص است؛ مثلا: ارث، وکالت، وجوب عدّه، وجوب نفقه و ... .از جمله آن احکام بحث اهداء عضو است. برای روشن شدن مطلب سؤالاتی را مطرح می کنیم و به پاسخ دادن به آن ها می پردازیم تا نتیجه مطلو حاصل شود.

  1. مرگ در اصطلاح شرعی چه تعریفی دارد؟
  2. اسباب مرگ از جهت فقهی و علمی چیست؟
  3. اگر در مورد موضوعی شرع بیانی نداشته باشد آیا به عرف باید رجوع کرد یا به متخصصین آن فن؟
  4. نشانه هایی که برای مرگ در لسان ادله بیان شده چیست؟ آن نشانه ها با نظریه پزشکان قدیم سازگار است یا با قول اطباء جدید؟
  5. آیا قرائن دیگری غیر لسان ادله که نظریه اطبّاء جدید را ثابت کند وجود دارد؟
  6. اصل عملی در این مسئله چیست؟

 

تعریف مرگ در لسان ادلّه

خداوند در سوره زمر آیه 42 می فرماید:«الله یتوفی الانفس حین موتها». یعنی خداوند جان ها را به هنگام مرگ می ستاند. از این آیه و آیات دیگر استفاده می شود که مرگ همان خروج روح از بدن است.

اسباب مرگ در شرع و علم

در شرع چیزی غیر از خروج روح از بدن بیان نشده است. در عرف عام و نزد اطبّاء گذشته ایست قلبی عامل مرگ است. لکن نزد طبیبان جدید ایست مغز نیز عامل مرگ به حساب می آید.

اگر بین عرف و اهل فن اختلاف بود باید به کدام مراجعه کنیم؟

در مورد موضوعات احکام شرعی گاهی شارع اصطلاح خاصی دارد و گاهی خیر. اگر نوع دوم باشد این موضوع از دو حالت خارج نیست؛ یا از مفاهیم مشکک و دارای شدّت و ضعف و کمی و زیادی است، مثل استطاعت، ضرر، اضطرار، خوف؛ و یا از مفاهیمی است که تشکیک بردار نبوده و دائر مدار وجود و عدم است مثل، ماه رمضان، وقت نماز. در مشکک ها باید به عرف عام رجوع کرد ولی در نوع اخیر باید به اهل فن رجوع کرد.

دلیل این مطلب هم واضح است و آن این که مفاهیم دقیق را نمی توان از عرف عام که چنین دقتی ندارد اخذ نمود.

مفهوم مرگ هم از مفاهیم دائر مدار بین وجود و عدم است لذا باید به متخصصین فهم آن رجوع نمود.

نشانه ها و علائم حیات و مرگ در لسان ادله

با بررسی روایات می توان جزما گفت که شارع همان نظر اطبّاء جدید را تایید کرده است.

در پاره ای از روایات پیرامون ارث بردن و ارث گذاشتن نوزاد که از مادر متولد می شود، آمده است که اگر گریه کرد و یا حرکتی کرد ارث می برد و ارث می گذارد. این روایات بعضا موثقه و بعضا صحیحه اند. از جمله این روایت:«  وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يُصَلَّى عَلَى الْمَنْفُوسِ وَ هُوَ الْمَوْلُودُ الَّذِي لَمْ يَسْتَهِلَّ وَ لَمْ يَصِحْ وَ لَمْ يُوَرَّثْ مِنَ الدِّيَةِ وَ لَا مِنْ غَيْرِهَا فَإِذَا اسْتَهَلَّ فَصَلِّ عَلَيْهِ وَ وَرِّثْهُ.»[2]

همچنین روایاتی در مورد جایی که مادر مرده است ولی بچه در شکم او زنده است وارد شده است که در آن ها هم همین امور، یعنی گریه و حرکت و فریاد، علامت زنده بودن بیان شده است. از جمله این دسته روایات:« وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ وَهْبِ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِذَا مَاتَتِ الْمَرْأَةُ وَ فِي بَطْنِهَا وَلَدٌ يَتَحَرَّكُ شُقَّ بَطْنُهَا وَ يُخْرَجُ الْوَلَدُ وَ قَالَ فِي الْمَرْأَةِ يَمُوتُ فِي بَطْنِهَا الْوَلَدُ فَيُتَخَوَّفُ عَلَيْهَا قَالَ لَا بَأْسَ أَنْ يُدْخِلَ الرَّجُلُ يَدَهُ فَيُقَطِّعَهُ وَ يُخْرِجَهُ.»[3]

از مجموع این دو دسته روایت خصوصا با توجه به این که در زمان صدور روایات امکان فهم این که قلب شخص می زند یا خیر بوده، می توان این را فهمید که نشانه حیات، حرکت یا صدا است و پر واضح است که اگر شخصی قلبش کار کند ولی دچار مرگ مغزی شده باشد این دو را ندارد. پس از میّت محسوب می‌شود.

استدلالی دیگر بر مرگ بودن مرگ مغزی

در لسان شارع خروج روح مساوی با مرگ است. از طرفی از لوازم روح وجود غرائز و احساسات است و از آن جا که با مرگ مغز، احساسات و غرائز از بین می روند پس مرگ مغزی مساوی با خروج روح است؛ یعنی حصول مرگ در لسان شارع با مرگ مغزی.

استدلالی دیگر بر مرگ بودن مرگ مغزی

اگر سر انسانی قطع شده باشد و پزشکان بتوانند قلب او را در حال کار نگه دارند هیچ کس حتی عرف عام تردیدی در مرده بودن این انسان نمی کند در حالی که قلب او کار می کند. پس ملاک مرگ مغز است.

استدلال برای لزوم اهداء عضو به تزاحم وجوب و حرمت

به فرض این که با بیانات گذشته موضوع مرگ روشن نشده باشد، در این صورت باید بین حرمت قتل خود در حالی که امیدی به بازگشت نیست و بین وجوب نجات نفس محترمه، اهم و مهم کرد. به عقیده ما اگر چه ملاک حرمت قتل شدید تر از ملاک وجوب حفظ نفس محترمه است، لکن به دلیل غیر قابل بازگشت بودن سلامت مغزی نفس اهدا کننده، مهم تبدیل به اهم می شود.

استدلال برای لزوم اهداء عضو به قاعده لا ضرر

در فرضی که موضوع روشن نشده باشد قاعده  لا ضرر نیز می تواند کمک کار باشد، زیرا حرمت قتل نفس موجب ضرر زدن به دیگری می شود چون عضو مورد نیاز آن نفس محترم به او نمی رسد و می میرد. از طرفی هم این وجوب موجب ضرر زدن به خود شخص اهدا کننده می شود، زیرا مرگ او را در پی دارد. در این جا طبق نظر محقق نائینی دو لاضرر وجود دارد که با هم تزاحم می کنند و باید آن چه اهم است و رفعش بیشتر موجب امتنان است اخذ شود. ما هم که نظر به وجود یک لا ضرر در این جا داریم، می گوییم که باید آن را در موردی که امتنان بیشتری است اجرا نمود. پر واضح است که امتنان بیشتر در وارد نشدن ضرر به انسان نیازمند عضو است، زیرا با اهداء عضو به او زندگی دوباره می یابد، به خلاف انسانی که دچار مرگ مغزی شده است.

نتیجه بررسی ادله( مختار)

مرگ مغزی چون موجب عدم تحرک و عدم خروج صدا  می شود، مرگ به حساب می آید. اگر این را  هم نپذیریم باز هم باید حکم به وجوب اهداء عضو انسان مرگ مغزی نمود، زیرا مقتضای اهم و مهم در تزاحم بین وج.ب و حرمت و همچنین تزاحم بین دو لا ضرر همین است.

اگر به هر دلیلی هنوز شک در میت بودن شخص داشتیم

مقتضای اصل عملی در این جا که حالت سابقه حیات دارد، استصحاب حیات و بار کردن احکام حیات اوست.

از روایات هم استفاده می شود که اگر شخصی در مقابل شماست و شما در مرگ او تردید دارید، سریعا او را کفن و دفن نکنید بلکه صبر کنید تا مرگ او برای شما آشکار گردد.

آیا اجازه شخص اهدا کننده قبل از مرگش نسبت به اهداء عضو بعد از مرگش لازم است؟

بله، زیرا  استفاده از اعضای او حقی است که خداوند به او داده است. البته این که او در مورد بعد از مرگش چنین اجازه دهد نوعی وصیّت است که اگر بیشتر از ثلث اموالش باشد باید ورثه اجازه دهند.

آیا این حق به ارث می رسد؟

بله، به مقتضای حدیث نبوی« ما ترک المیت من حق فلوارثه»[4]حق میت هم به ارث می رسد.

اگر میت وصیت نکرد و ورثه هم اجازه ندادند تکلیف چیست؟

اگر هیچ کدام اجازه ندادند باز هم می توان از باب تزاحم اهم و مهمی که رخ داده به اجازه ولی امر مسلمین عضو انسان مرگ مغزی را گرفت.

 

 

 


[1] . وسائل الشیعه، ج19،ص248،باب24 از ابواب دیات الاعضاء، ح4.

[2] . وسائل الشيعة، ج‏26، ص: 303. حدیث 5

[3] . وسائل الشيعة       ج‏2       470       46 باب حكم موت الحمل دون أمه و بالعكس .....  ص : 469

[4] . صحیح مسلم، ج5، ص63.

 

اضافه‌ كردن نظر


کد امنيتي
باز خوانی تصویر امنیتی

امورطلاب و اساتید

O  امور خوابگاه مدرسه

O  امور رفاهی طلاب

O  امور رفاهی اساتید

O  تسهیلات ورزشی

O  اردوی زیارتی پژوهشی مشهد مقدس

O  امور پرورشی

O  اطلاعیه‌ها

O  ارتباط با مسوولین

معاونت آموزش

O  قوانین و مقررات آموزشی:  سطح خارج

O  معرفی اساتید:  سطح خارج

O  برنامه امتحانات:  سطح خارج

O  اطلاعیه‌های آموزشی:  سطح خارج

O  ارتباط با مسوول آمورش:  سطح خارج

O  پرسش و مباحثات علمی

O  نمونه سوالات دروس سطح

O  آیین نامه تقریرات و پژوهش های خارج